پنجشنبه پانزدهم آذر 1386- 13:11 - بي رنگ فاضله
در بهار
گلها سر بیرون می آورند
از خاک
فقط برای دوباره دیدن
لبخند خدا
فاضله
+ |
خسته ی بیراهه:تقدیم به آبجی فاضله
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386- 23:24 - بي رنگ فاضله
و اينگونه پايان به راه ي كه رفتي قاصدكي نبود و خبري از نفسي يا اميد كسي همنفس ما ،مارا آتش كشيد سوزاند تن به رسم برهمن ها و خاكسترم به دريا داد بي وفا سوار بر بال باد چون ابر باران نبود بر سقف خانه ت اشك من سرد رنگ پيرهنم بود بر فضاي آسمان كفني سقيد از جنس مرگ عطر تند كافور سبد آهك بوي مرگ ساعت يازده نيمه شب در همسايه گي شيطان در بستر سوزان جهنم اتاق من دو تخت داشت يكي براي من يكي براي فاحشه م راه من راه نبود سفرم آغاز نداشت از اول پايان بود امدنم را مژده مي دادند به مرگ دست سردي بر گردنم از نقطه ي آغاز راز چشمانت بود زيباي كلامت بود زندگي مرا راز ابلهانه دل به تو بستم از دست تو از دست مرگ از همه خسته ام بي رنگ خوب آبجی فاضله نمی تونه بیاد نت و وب رو آپ کنه ولی من گه گاهی به جز وب رازشهر که وبلاگ خودم هست این وبلاگ آبجی کوچیکه رو هم یه سر می زنم 
+ |
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385- 0:29 - بي رنگ فاضله
تارا وقتی می خندید لبانش سرخی گل شبنم زده بود تارا وقتی می رقصید گیسوانش موج بید در باد بود تارا لطافت شعر نم ناک باران بود تارا خواهر قدیسه ی شهر بی رنگ بود تارا تکرار زیبای حضور سبز خدا بود کنار برکه ی که آرزو ها سبز بودند و ماهیهای قرمزش در سکوتشان با لبهاشان نام کسی را تکرار می کردند که دنباله ی شعر در این فصل بهار بود تارا زنجیر پیوند من و خواهرم آبشاری به سمت خدا بود بی رنگ 
+ |
خودکشی ...........به یاد خود کشی م ح بی رنگ
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385- 13:8 - بي رنگ فاضله
جوان از خویش تن تهی شد.
ده صبح بود قلبش آرام آرام از گلهای کاغذین و بالهای شکسته می آکند. دانست که هیچ چیز برایش نمانده است مگر حرفی بر لب. دسکش هایش را که در می آورد دید خاکستر نرمی از پنجه هایش فرو می ریزد. از ایوان برجی دیده می شد. احساس کرد برج است ایوان است. باورش بود که ساعت از قاب چوبینش بر او چشم دوخته است. و سایه خود را دید لمیده و آرام بر ایوان سفید ابریشمین. جوان ُسخت و هندسی با ضربه ی تبری آینه را شکست. و با حرکتی چونین خوابگاه وهم آلود از فوران درشت تاریکی انباشت گابریل گارسیا لورکا ![]()
+ |
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385- 10:26 - بي رنگ فاضله
مترسک ها همیشه می خندند
ببین
با همین خنده ها
کلاغ ها ی سیاه پوش
را جذب می کنند.
اول یک کلاغ
بعد دو تا
و بعد هزاران کلاغ
و این طور می شود
که مترسک ها هیچ وقت تنها نمی مانند.
فاضله
این آخرین پست من.
نمی خوام یه مدت بنویسم می خوام یه کم به تنهایی هام سر و سامون بدم
ولی داداش باید بگم که این مردم منتظرن حداقل تو یه چند تایی پست بده تا مردم نیان گله کنن.
ممنون از لطف همتون.
فاضله تنها
+ |
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385- 18:25 - بي رنگ فاضله
فرست عاشق از دست نده اینقدر دلت را از دست نده آسمان چترسرت خیس باران هرگز رویای شبت از دست نده ضیافت شب رویش ستاره است آغوش شب را از دست نده لاله ی رویده در افق خاطره خاطره ی طلوع رااز دست نده هوای دلت گرفته می دانم لب خنده زیبایت را زا دست نده یه سبد غزل واسه آبجی کوچولو (فاضله) اگه اینجوری اینم اخرین پست منه دیگه نمی نویسم نظر هم نمی خوام بدین اصلان می بندمش بی رنگ
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385- 10:49 - بي رنگ فاضله
آسمان
سیاه کدر بی نور و ستاره. طنابهای دار می رویند از زیر پاهایمان و خفه می کنند رگهای سبز پاشنه ها را بالهایمان از کار افتاده است و معلولانه می خزیم روی زمین و آسمان بالای سرمان بی ستاره. خبر می دهند که ماه هم رفته خبر می دهند که ماه هم قهر کرده کم کم ستاره ها در قفس مملو ء از غم غربت نمایان می شوند در آسمان و دیوار است که گرد ما ساخته می شود. شکست لحظه ها زیر سم سواران بی اعتنا و صدای ساعت مرده روی دیوار سیاه اتاق قفل های بزرگ سفت و سخت روی سرنوشت آدمها و تابلوی بزرگ ورود ممنوع جلوی در خانه ها. و تقدیر گم و دست و پا زدن ما در منجلاب نور و صدا صدای قدم هایی گیج اند و مست. باز من و باز تو و باز جاده ی بدون مسافر و باز آسمان بی ستاره. فاضله نظر بدید شاید آخرین شعری باشه که می گم شاید آخرین باری باشه که مییام شاید آخرین باری باشه که زندم...
+ |
پنجشنبه دهم اسفند 1385- 16:31 - بي رنگ فاضله
ـ عمو زنجیر باف : بله ـ زنجیر منو بافتی : بله ـ پشت کوه انداختی : بله ـ واسه چی پشت کوه ـ عمو زنجی باف : بله ـ زنجیر منو بافتی : بله ـ الان کجا نشستی :همین جا ـ زنجیر به پای من بستی : نه بابا ـ چرا پاهام سنگینه : خسته شدی ـ چرا دستام چسبیده به زمینه : یه گل چیدی ـ صدای جینگ جینگ میاد : اون عقب یه جشنه ـ ناله یه مرغ دلگیر میاد این چاشنی بزمه صدای ضرب شلاغ میاد دار بارون می زنه صدای قار قار کلاغ میاد جشن رو فقان می زنه انگاری کسی مرده همه سیاه پوشن نه این سیاهی شبه مردما آواره ن خونه به دوشن این هزیان یه تبه عمو زنجیر باف کجا میری زیادی حرف می زنی عمو زنجیر باف تو هم می میری من زنده ام تا وقتی هی از من دم می زنی بسه زنجیر بسه بازی توی دالون دلگیر بسه عمو زنجیر باف رو باید پاکش کنیم تو قصه ها خاکش کنیم عمو زنجیر باف رو باید فراموشش کنیم هیکلش رو باید زیر پالونش کنیم تا سیاهی ها فرار کنن مردم دیبها رو به دار کنن تا زنجیرا پاره پاره شن گل یخ ها تبدیل گل بهاره شن بردها ازاد ی رو داد بزنن سیاهی هارو با خورشید اتیش بزنن زنجیر به دست پا نمونه اون روز بهشت مونه بی رنگ به یاد احمد شاملو (بامداد) مهدی اخوان ثالث(م ،امید)و ارانی ها و وارطانها... تقدیم به ازادی انساها بی رنگ (دادش آبجی کوچیکه م ح)
+ |
پنجشنبه دهم اسفند 1385- 10:58 - بي رنگ فاضله
خیلی خوب...خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم
که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.
آفتاب...تبدیل شد به شایه به باران
شور و شوق...تبدیل شد به لذت به درد
ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن
سرودهای غم انگیز
خیلی زود.
با تا ابد شروع شد
و ابد تبدیل شد به گاهی به هیچ وقت
و مرا دوست داشته باش تبدیل شد به جایی هم در قلبت
برای من در نظر بگیر.
خیلی زود.
خیلی خوب...زودتر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.اگر هیچ کس به تو نگفته باشد حالا دیگر باید بدانی
که خیلی خوب خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد.
خیلی زود.
شل سیلور استاین
فاضله
داداشی منتظر موندم نیومدی.
بازم منتظر می مونم.
+ |
دوشنبه هفتم اسفند 1385- 10:20 - بي رنگ فاضله
دمی بیاسایم تحت پوشش شراب ساغی برس به دادم با می ناب سوزدم نهاد شایدم آتش زرتشت نگیرد دست مرا آرامشی چو خواب آوازی آید از ژرفای خاک ها بسوز زندگی نیست جز سراب دردا که ندانسته، آمدم این بدین دهر چیزی ندیدم چز آوار و عذاب میدانی شبه چیستم من بی رنگ ویرانه گردی مست و خراب مردم از تشنگی ، بگو که دروغی تا من بر لب نرانم آب آب آب داشتم با خودم فکر می کردم یه لحظه به خودم گفتم :هی بچه الان داری می میری اخرین حرفت رو بگو این اومد تو زهنم آخرین آرزوی من عطش و آخرین لیوان آب خوب بودن آب عطش رو تو جیح می کنه قربونت یا حسین فدای تو ابولفضل خوب ما مثلان مسلمونا اینجوریم ولی من هر روز که آب رو می بینم دست و صورتم رو می شورم آب می خورم به عوج بیکرانه ی از زیبای دست پیدا میکنم لذتی که توجیه و دلیل افتدان به درگه ذات مقدس اوست واما منتظر موندم بیایی کاش بیای نیومدی که ؟ یک جرعه غزل تقدیم به آبجی گلم نوشته :بی رنگ
![]()
+ |
یکشنبه ششم اسفند 1385- 10:24 - بي رنگ فاضله
کوچه ها تاریک اند
کوچه ها غمگینند
کوچه ها در پی تیک تاک زمان می چرخند
کوچه ها می گریند
شادند
می خندند
کوچه ها زندگی غربت را در پی یک آسمان و چند خانه می بینند.
کوچه ها از ته بن بستی می فهمند
تنهایند...
چقدر تنها شدیم هممون داریم توی تنهایی غلط می زنیم...
فاضله
+ |
پنجشنبه سوم اسفند 1385- 14:17 - بي رنگ فاضله
انسانیت شرف یک دانه گندم است
که قد راست می کند
به همت آب و خاک و خورشید
تا فردای سفری دهقان را
قوتی باشد
و هر گز تن به هرز ه گیاه بودن نمی دهد
حتی با انکه می داند
خرد می شود و می سوزد
انسانیت رعایت انسان در مقابل انسان
رعایت عشق
و نفس رافدای انسان کردن
به خاطر زنده ماندن فردای انسانی
با انساینت دیگر
برای تو............تو کلمه ی که انسان نیازمنده ست برای فنا شدن به خاطرش حس خوبی که انگاه که در مصاف مرگ رودر رو می ایستیم و می نگریم می گویم به خاطر تو!! آرامش دلپذیر وداع و دستان تو گرمی همه خواهش ها و چشمان تو ستاره باران شبهای سیاه بی کسی بودن تو بی کسی را نامفهوم می کند توتو تو .... نه عشقی نه معشوق تو زیبای وجود انسانی وقتی بودنت آرامشی ست انسان دیگر را تو تو پری خوب قصه های منی و داشتنت انکار همه زیبای ها پیش جلوه ی حضور تو و رفتنت سوختن و به راه ماندن ولی نا آمدنت به بدرقه می شنینم تورا با این لغت ا(امیدوارم خوشبخت باشی آبجی) و خودخواهی ست انکار آزادی تو و در بند کشیدنت با وجود بی رنگ خود همین زیبای محض است که عشق دروغ بود تو نبودی آمدن ماندنی برای همیشه نبود و ولی بودن تو حقیقت بود دوستت دارم ها و در کنارت ....همه دروغ بود و تو حقیقتی حتی اگر روزی به راه خود روی و نباشی باز جلوه ی حقیقتی و اجبار بودن کلمه و جمله ی تو ...به خاطر تو .....
نوشته : بی رنگ
+ |
پنجشنبه سوم اسفند 1385- 14:16 - بي رنگ فاضله
از کودکی می گریزیم به جوانی در حسرت عشق می مانیم تشنه می پوسیم جوانی را کوچه به کوچه می گذریم جوانی را با ترانه ها با آهنگهای سوزناک با عقد ه ها با حق حق های در خلوت خود در تنهای سر می کنیم باز به امید عشقی که پناهی گردد بی پناه می مانیم همچون اسیری که سر فرو آورده زیر ساتوری طلای خندهای گاه بی گاه که نه از نشاط است نه از شوری از سر دیوانگی می گذریم می گذریم خسته تر دلشکسته تر کنجی می ماتیم و می پوسیم گاه رگی بریده گاه طعم زهری چشیده ولی باز زنده می مانیم و مشغول به جان کندن نیست امیدی مرگ را هم هراسی درو می بینیم از مرگ می گریزیم در خلوتی باز می مانیم به امید عشقی شاید عشقی سرکی به دلمان بکشد شاید مهربانی دستمان بگیرد از این تنهای برهاند ولی در نا امید ی غوطه می خوریم خود را باخیالها رو یا ها آرزو ها و سراب ها زنده نگه می داریم نمی میریم ولی سالهاست در بی عشقی مرده ایم کهنه می شوند درد ها کهنه می شود جامه ی تن پیر می شویم با شیارهای در پیشانی سپید موی می شویم ولی باز زنده است تن ولی دل مرده ایم حال بیش از پیش از مرگ می هراسیم دل به دلشکستگی ها به خستگیها بسته ایم در بی عشقی تشنه می مانیم نبوسیده لبی نگرفته دستی رها نکرده بغزی در پیری می میریم می پوسیم درخاک کنار خفتگان هزار سال کنار کرمها و موشها کنار تعفن گند تن می پوسیم هیچ نمی یابیم نمی بینیم حتی از دریچه ی بسته چهر سبز عشق را عاقبت تنها می میریم عاقبت در حسرت فرداها می میریم نوشته :بی رنگ 
+ |
پنجشنبه سوم اسفند 1385- 14:15 - بي رنگ فاضله
آمدم باپاهای خسته رنگ خون است تمام اندامم مرده یازنده نمی دانم قلبی خون چکانهنوز می تپد در دستانم وخون می جوشد از دوبطن امدم تا دریای خون به پا کنم قلبم به دستم وعلمی در دست دیگر از استخانهایم با حلال تیز ماه نوشتم بر پوست تنم در درد من آزادم نوشته :بی رنگ
+ |
پنجشنبه سوم اسفند 1385- 10:58 - بي رنگ فاضله
ساعت اعدام
در قفل در کلیدی چرخید
لرزید بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید
در قفل در کلیدی چرخید
بیرون
رنگ خوش سپیده دمان
ماننده ی یکی نت گم گشته
می گشت پرسه پرسه زنان روی
دنبال خانه اش
در قفل در کلیدی چرخید
رقصید بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید
در قفل در
کلیدی چرخید.
از شاملو بود استاد بزرگ من و داداشم...
+ |
پنجشنبه سوم اسفند 1385- 10:49 - بي رنگ فاضله
بازم مداد رنگی هام رو آوردم و دارم برای تو و از تو نقاشی می کنم.
مشکی رو بر می دارم یه گردالو برای سرت و یه گردالو ی بزرگتر برای بدنت.
بعد زرد و شروع می کنم به رنگ کردن سرت.بعد مشکی و دو تا کاکل مو و چشم
و ابرو و بعد مداد قرمز دارم لبات رو پر رنگ می کنم.شدی مثل یه سیب یه سیبی
که به خاطر بوی زندگیش همه رو جذب می کنه.بعد هم می رم سراغ دست و پاهات
و توی دستات یه لیوان شکسته.چرا کشیدمش خودم نمی دونم...
یه دفعه لبات سیاه می شه و می افته پایین صورتت می شه قرمز و اون بدن حجیمت تبدیل
می شه به یه چوب و بعد هم قطره قطره خون به زیر پاهات می ریزه و تمام صفحه قرمز می شه
قرمز قرمز...
وای مامان من می ترسم چرا نقاشی ام قرمزه مامان نوک مداد قرمزم شکسته مامان من می ترسم
مامان چرا دوستم توی این قرمزی ها محو شد مامان من دوستم رو می خوام...
و تو توی این قرمزی ها محو می شی و غرق می شی و من برای نبودنت می گریم.
ستاره ها برای نبودنت سیاه می شن تمام ابرها سیاه می شن و آب همه ی رودها و دریاها به خون
بدل می شه.آن گاه که تو رفته ای آن گاه که تو نیستی آن گاه که نبودنت آزار دهنده است...
آن وقت من هم مداد سیاهم را برمی دارم و از اول صفحه ی سفید شروع می کنم به سیاه
کردن.فقط به خاطر تو
فقط به خاطر نبودن تو...
فاضله
+ |
دوشنبه سی ام بهمن 1385- 10:26 - بي رنگ فاضله
ستاره ها برایش دست تکان می دهند
و او باز شروع می کند
به دویدن
دویدن در جاده ی بی نهایتی ها
توی لحظات جدایی
معشوقه
صدای رد پاهایش را از دور نظاره می کند
و دختر
به سلامتی تنهایی هایش
لبخند می زند.
او خیلی وقت است
که عادت کرده
دختر
خیلی وقت است که عادت کرده
هر روز سنگ می خورد
و بی صدا می گذرد
در گذر ثانیه ها
او عادت کرده به سیاهی
دختر
هر روز دست و پا می زند
در لجن زندگی
و هر شب
بیشتر فرو می رود
معشوقه
دست تکان می دهد
و برق چشمانش از دور پیداست
دختر
هر روز
نقش دریچه ای را
ترسیم می کند روی قفس
و منتظر دستی است که
این اوهام را برطرف کند
معشوقه
صورتش از دور آشناست.
قدم به قدم
سکوت
جلو می آید
و در قفس
باز
و
دختر
آواز
اشکهای اندوهبار معشوقه
و آواز بی نهایت دختر
اشکها می افتند
روی گونه
چانه
و بعد ناپدید...
ولی افسوس
و باز هم ستاره ها می درخشند
و رویا
و باز هم
رویا
کاش لحظه ای در واقعیت بودیم.
و دختر زمزمه می کند:
«کاش لحظه ای در واقعیت بودیم....»
فاضله
+ |
دوشنبه سی ام بهمن 1385- 10:15 - بي رنگ فاضله
سلام
سلام به همه ی شماهایی که زحمت می کشید و به وب ما سر می زنید
اول بگم که نویسندگان این وب داداشم (میثم جان) و من خواهرک داداشم (فاضله)
داداشم برای من می نویسه و من برای داداشم.
اگه به زیر هر نوشته و یا شعر دقت کنید یه اسم درج شده.
اونایی که داداشم می نویسه با نام بی رنگ و اونایی که من می نویسم با نام فاضله است.
ممنون از لطف همتون.![]()
+ |
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385- 20:50 - بي رنگ فاضله
زمین به پا شد در روز ششم و انسان مخلوق جاید پادشاه زمین برخواست و غبار تن را از خود پاک کرد وفرشتگان به تحسین در آمدن و خدا وند به نظاره نشست این اشرف مخلوقاتی که زاده ی دستانش بود و روح خود را در وجودش جای داد انسان زاده شدن وظیفه ی دشوار بود و ابلیس سرخم نکرد این انسان دوپارا این عریان ،کریه چهره را این زشت صورت را ابلیس به سجده نیامد انسان را و خدا وند راند اورا از درگه خود و شیطان شد لعنت بزرگ خدا چونان که اعتراف شیطان ساده تر بود از اعتراف دیده هامان انسان رنگارنگ طلب بود و کنجکاوی اورا از آسمان به زمین پرتاب کرد چونان که به دمی خودر ا تنهای تنهای تنها یافت آسمان سیاه ابر بود و ترس بود بر پیکره ی لرزان پدر حضرت آدم و از آسمان کسی اورا برای همراهی کردن آمد و هوا به زمین رسید فرشتگان لحظه ی اطراف غاری از سنگ را که آدم در او خفته بود نور افشانی کردند آدم از غار به در آمد و لب و چشمان محصور کننده ی هوارا دید او هم عریان زاده شده بود و هوا چون کودکی در بیشه ی انبوه ترسان می لرزید و می نگریست همه اطراف خود را و نفس گرم آدم را بر تنش نفهمید تا نوازش اورا بر چهره اسش اورا به وحشت آورد و شرم بود اولین شرم از نگاه نامحرم زاده شد دستانش شد جامه ی عریانی تنش و آدم لباسی از برگ برای او اورد دومین لباس تن انسان لباسی از برگ درختان توت و در غار خود خزیدند از شر باران و سردی دست باد که می خورد بر تن عریان لحظه هاشان و خاطره های آسمان می گذشت از جلو چشماشان انسان به زمین آمد و هم آغوشی در اولین شب وصلت ادم بود با هوا دو تنها مانده از آسمان در زمین و عشق در پس شبی دراز و طولانی زاده شد و شهوتی چنان سرکش که غار به خود لرزید از شرم درد آز بسیار پیشتر آغاز شد انگاه که تنهای در زمین حس شد ولی خونی بر تن این زمین باکره نریخته بود کسی که هابیل بر زمین خورد و خون در زمین جاری شد حس کثیف شهوت حسادت نفرت و خشم و عصیانی که همه و همه را شیطان در نهاد انسان نهاد پس زمزمه ی کتاه در گوشی که از شنیدن حقایق کر بود و و چشمان از دیدن، دیدن واقعیت کور ازاول زمان شیطان دست گرفت افسار انسان را و سخت فرساینده بود این وظیفه که انسان زاده شدن حقیقت وظیفه بود امروز در من در تو چه هست جز شهوتی به نام عشق حسادت و خشم بدگمانی و بی اعتمادی وقتی عشق برای مزایده است اعتمادی نیست بی اعتماد عشقی نیست بی رنگ 

+ |
برای خواهرکم ..................
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385- 1:49 - بي رنگ فاضله
غم نان بود ترانه ی عاشقی آخرین آهنگی که هیچ گاه بر زبان خسته از این دل شکسته رانده نشد دستمان خالی ماند از دست عشق دلمان تهی ماند از توکنار ابشاری هوس بوسیدن لب یاری دختری بود تنها خسته ی بی انتهای جاده ها فقان سرکشی آرزو ها و آوار درد بود بر سر یکی از همه جا خسته تر تنهای تنهای تنها بگو به ماه برای امشب چند ستاره بکارد یکی برای تو یکی برای من منو تو مانده ایم در این شب خورشید کش تنها بی ستاره بی یکی همراه بگو به ستاره ها من تو مانده ایم تنها آهنگ آخر ترانه ی نی لبکی بود نه سرخوشی بود نه مستی خوش به حال نی لبک که می بوسد لبی و می کند چونان سر مستی فریاد و همه فریاد از دل کوچک تنهای خواهرکی از دل عاشق و تنها مرده و خسته و بی کس تر از همه لحظه ها دستان تو مانده در این شب سرد بی نفس اخرین گرمی بخش دل من از تو سخن می گویم خواهرکم ای نقش خسته ی روی آبها از تو فاضله برای فرداها بی رنگ
+ |